ماهيت هر انسان ،آن نيست که برايت آشکار ميکند،بلکه آن چيزی است که نميتواند آشکار نمايد.پس اگر می خواهی او را بشناسی،به گفته هايش گوش مسپار،بلکه به نا گفته هايش گوش فراده.
تاحالا کسی قلب کوچکتون رو جادو کرده ؟
ماهيت هر انسان ،آن نيست که برايت آشکار ميکند،بلکه آن چيزی است که نميتواند آشکار نمايد.پس اگر می خواهی او را بشناسی،به گفته هايش گوش مسپار،بلکه به نا گفته هايش گوش فراده.
وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد..
از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد
از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد
از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد
از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد..
از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد
از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!!
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!!
چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...
و من تنها خدا را دوست دارم..
با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم،بگویم از تو دلگیرم
ولی باز تو را دیدم و گفتم:بی تو میمیرم.
این واسه اینه که از یه دل مشغولی گنده نجات پیدا کردم
سلام به دوستان عزیز اینجا که می بینید بخشی از یه کتابه که دوستداشتم شما هم بخونید و اگه اسمشو حدس زدید یه جایزه دارید
هانری گفت و گو را با دختر جوان قطع کرد .بی آنکه دختر جوان متوجه شود پس از اینکه آخرین لقمه اش را خورد گفت:حالا می خواهید مرا کجا ببرید ؟
-شما نه موسیقی جاز را دوست دارید نه رقص را ؟
-نه
- پس می نونیم سری به کاباره ی ----- بزنیم
-جای جالبی است؟
-شما جای جالب تری سراغ دارید
...
- من جایی را دوست دارم که زنها برهنه می رقصند
....
(حالا مثلا رفتند )
بعد از کلی کل کل دختر می تونه با حقه هانری را مست کنه !!!!
وقتی بیدار شد توی رخت خوابی برهنه خوابیده بود !کنار او زنی مو هایش را تکان می دهد
...
(هه هه هه )
نادین از رخت خواب بیرون پرید . بدون لباس لوی آینه ایستاد
...
چه اندام دخترانه ای داشت یعنی او این اندام را در آغوش فشرده بود؟نادین او را حین نگاه کردن غافل گیر کرد این طوری به من نگاه نکن لباس زیرش را برداشت و به شتاب پوشید
هانری گفت : چرا لباس می پوشی بیا اینجا. نادین سر تکان داد
هانری گفت ناراحتت کردم آخه مست بودم می دونی که
نادین گفت نه نه خیلی هم مهربان بودی فقط نمی خواهم دوباره شروع کنم آن هم در همان روز !!!!!
....
جالبه بدونید این کتاب مجوز چاپ داره و اصلا غیر قانونی نیست
برداشت سانسور شده از کتاب ......
من که باهاش قهرم![]()
یه دختر که ۱۵ سالشه وخیلی تنها دلیل ساختن این وبم فقط واسه ی اینه که از تنهایی در بیام. اشتباه نکنید یعنی از بیکاری و ینواختی چون می خوام توش درد و دل کنم
در ضمن ممنونم که بهم سر زدید.